تبليغاتX
نوشته های یه دختر گیج
بدون شرح
این روزها باهام حرف می زنی و من جوابتو با اشاره و هومممم گفتن و ... می دم ...

میگی دوستت دارم ... می خندم ... ناراحت میشی ...وانمود می کنم واسم مهم نیست ...

مریض میشی ... یه جوری رفتار می کنم که تغییر رفتارمو حس کنی ...

از این طرف اون طرف میگی ...یه جوری نشون می دم که انگار اهمیتی به حرفهات نمی دم ...

میگی عشق ... میگم عادت ...

کم حرف می شم و هیچی نمی گم ...

میگی مامانم منتظر زنگته ... میگم نمی زنم ...

بعد از خداحافظی هم میری که صورتتو بشوری ...

تلافیه چی رو سرت در میارم ...

وقتهایی که بهم توجه نمی کنی یا وقتهایی که خواسته های خودت رو حتی 1 دقیقه به خاطر من عقب نمیندازی ؟

نمی دونم ...

خستم ... 

به تو بدی کردم ولی خودم 100 برابر ضربه خوردم ... تاحالا که زندگیم نابود شده ...

شکایتی نیست ولی واقعیت داره ...

کی می دونه وقتی یه میرم بخوابم! ساده میگی ...چقدر ته دلم میگم نرووووووو تورو خدا ... من خیلی تنهام ...

و نهایتش یه "خب شب به خیر " خشک و خالی به زبونم میاد و تموم ...

ناراحتت می کنم ؟ خب منم ناراحتم ... اما تو فکر کن نیستم که اذیت نشی ...

فکر کن این کی بود دیگه ؟ آدمه ؟ چقدر بی احساس و نمک نشناسه !

ندون تو دل من چی می گذره تا بهتر تحمل کنی ...چون دیدم وقتی می دونی حسمو نمی تونی ...

تا کی می تونم باهات سرد باشم ؟تا کی می تونم کل روزو بخوابم تا فقط شب بشه ؟ تا کی ؟

من هیچ کس رو ندارم ... هیچ دوستی ندارم که باهاش سرگرم بشم ... حتی 1 نفر ...

چون ارتباطم با همه جا قطع شده ... چون همه در گیر خودشونن ... چون حتی کسی نیست که بخوام غرورمو به خاطرش زیر پا بذارم و بهش رو بزنم ...

می خوام برم مهمونی ... کافی شاپ ... دانشگاه ... یه جمع دوستانه می خوام تا حواسم پرت بشه ...تا تنها نشم ... تا دورم خالی نشه که باز ... روز از نو و روزی از نو ...

راه ارتباطیم با بیرون 1 کلاسه که 2 روز در هفته میرم و یکی هم 1 روز در هفته ..اونم که ...

خستم ... 

می تونم تو اوج تنهایی تورو هم از دست بدم ؟ 

نمیدونم ... اصلن نمی دونم چیکار کنم ...

بهت سرد شدم ... آره ... ولی نه انقدر که نشون می دم ...کاش یه روزواقعا انقدر سرد بشم ...

اون وقت می شم یه آدم بی کس ... اون وقت زندگی کردن یادم نمیاد ...



+ من حتی نمی دونم عمق رابطمون چقدره ولی تو که خیلی مطمئنی عشقمون قویه ... ببینم اگه کل حقیقت رو بدونی چقدر ازم متنفر میشی ;) اونوقت عمق تنفرتت چقدر میشه ...

++ می خواستم باز کنکور بدم ولی هیچی نخوندم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط دختر گیج  | 

بارون میاد ...ازون بارونهای بهاری ...

فکر کنم 1000 بار گفتم که من عاشق بارونم ... انقدر که حد نداره ... انقدر که مجبورم می کنه بشینم و بنویسم ...

ازون روزهایی که دبستان بودم و تئاتر بازی می کردم ...

از اون روزهایی که فیلم می دیدم و با دوستم نقش فیلم هارو بازی می کردیم ...

یکیش یادم نمیره ...

نقش یک دختر یهود با چشمانی زیبا که یک مرد رو از راه به در می کنه :))

چه قدر پارچه می بستیم به خودمون تا تو بشی خلیفه ی عرب و من دختری با روبنده و این بساط ها :))

5ام دبستان بودم .. اون روزها رو درست یادمه ... اون روزها بهترین روزهای من بودن ...

روزهایی که من می شدم پسر و دوستم پدر و با هم نمایش ترسناک بازی می کردیم ...همینجا توی حیات خانه مان !

موضوعات جنایی کاراگاهی !!!!! یادم که می افته خندم میگیره ...

روزهایی که پدر مادرم خیال می کردن دخنر آرومیم ولی هیچکس از شیطنت ها و فکر های عجیب غریبم خبر نداشت ...( البته اگه وقت داشتن به من فکر کنن ! ) 

به قول خواهرم تو از همون وقتی به دنیا اومدی سکرت بودی و کسی سر از کارت در نمیاورد !

یک دوست داشتم که اون هم عاشق تئاتر بود ... اون هم پا به پام میومد ...

قشنگ ترین خاطره هامو با اون دارم ... خیلی واسم عزیز بود ... خیلی ... خیلی ... خیلی ...

می رفتیم سینما شهر بازی رستوران ... بچه گی هام و قسمت زیادی از بزرگیهام چون تک فرزند بود هرجا می رفت زنگ می زد و می گفت باید تو هم بیای ...و کافی بود یه بهانه بیارم اونوقت مادرش با مادرم صحبت می کرد و منم شال و کلاه می کردم و می رفتم  ...

میرفتیم این طرف اونطرف ... حتی مهمونی فامیلی ...

نزدیک بودیم ... یعنی فکر می کردم که هستیم و الان مطمئنم که نبودیم و نیستیم ...

با اینکه فاصله خونه هامون 3 دقیقست ولی الان حدود 7 ماهه که ندیدمش ... کسی رو که هر روز باید می دیدم تا دلتنگش نمی شدم و هرروز هم هم رو می دیدیم...

من می خواستم ... بارها بهش گفتم ولی ...نخواست !

آدمی که ادعا می کرد از خواهر براش نزدیک ترم ... آدمی که می گفت تو بهترین دوست و فلان و فلان ...

آدمی که یه نامه در وصفم نوشته بود که اول خیال کردم از عشقش نوشته ... یا شاید هم از یه کتاب ابر عاشقانه برداشته !

کسی که وقتی توی خونشون چشمهام رو بسته بودم و سعی می کردم بخوابم ... بالای سرم بود ... چشمهام رو که باز کردم گفت بخواب .. می خوام نگات کنم ...

کسی که دوستش داشتم ... هنوزم دوستش دارم ... با یه دنیا دلخوری هنوزم واسم عزیزه ...

الان واسم شده یه آدمی که بی نهایت ازش دلخورم ...

هم از خودش ... هم از پدر و مادرش ...

که رفتارشون باهام عوض شده بود...که بار آخر پدرش اشکم رو در اورد توی ماشینش ...

زل زده بودم به بیرون پنجره ... در رو محکم گرفته بودم و فشار میدادم ... اشکامو زود پاک می کردم که کسی نبینه ...

خیلی سعی کردم که وقتی دوستم پیاده شد تا کافی شاپ رو پیدا کنه و با پدرش تنها شدم و صحبت کردم صدام نلرزه ... ولی لرزید ...

خیلی روز بدی بود ...

یادم رفت از خصوصیات اخلاقیش بگم !

یه دختر مهربون و خوش سر و زبون و پر حرف...البته نه پر حرفی که اذیت کنه ... 

روابط اجتماعی بالایی داشت و داره ... طوری که یه بار که میره سر 1 کلاس فرداش با همه افراد کلاس رفیقه !

درست بر خلاف من ... من دیر با کسی گرم میگیرم ... سرد نیستم ولی دیر دست دوستی میدم ...

زیاد هم حرف نمی زنم ... فقط بلدم خوب گوش کنم ...

چند ماه پیش بود انگار ... چت می کردیم ... اون پستی که رمز داره توی آذر ماه ...

چرندیات تحویلم دادی ... 

من خیلی ساده ام ... زود خام میشم ... زود باور می کنم ... 3 ثانیه دل خوری هام یادم میره ... بلد نیستم مثل تو جمله های دهن پر کن بگم ... بلد نیستم ! تو هم اینارو می دونی ...

ازت دل خورم دوست چندین و چند ساله ...

و چون واسم عزیز بودی ... فکر نکنم به این سادگیا ببخشمت و از دلم در بیاد ...

نمی شناسمت سارا ... 

میگی در آینده توضیح میدم اما ...

هییییییییییییچ دلیلی واسم قانع کننده نیست هیییییییییییچ دلیلی ...


+ آدم گاهی اوقات از کسایی که دوست داره یه انتظارهایی داره ... ازکسایی که سالهاست می شناسه انتظار داره باهاش مثل همه رفتار نکنن ... یا مثل غریبه ها ... یه انتظارهایی که اگه برآورده نشه قلب آدم میشکنه ...

ساعت 3 صبح ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط دختر گیج  | 

به خدا دیگه کم اوردم ... دارم تو آتیشی که خودم روشنش کردم می سوزم ...

کاش کسی رو داشتم ... کاش یه جایی رو داشتم که آروم می شدم ...

باز اون مریضی داره میاد سراغم ... باز قلب درد ... باز استرس ..

خدایا غلط کردم ... 1000 بار گفتم جبران می کنم و نکردم که هیچ ... بد تر شدم ...

خدایا تو کمکم کن جز تو کسی رو ندارم ...

حقمه ... می دونم ... 

حق من بیشتر از ایناست .... اصلا به چه حقی دارم ناله می کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط دختر گیج 

دارم از استرس و دل شوره و نگرانی میمیرم ... دارم جون می دم...

خدایا می سپارمش به خودت ... خودت مواظبش باش ... خودت فکر من بی لیاقتو از سرش بنداز ... التماس می کنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط دختر گیج 

فرض کنیم اینجا کلیسا باشه و من هم دختری ترسا در محضر کشیش ...

می خوام اعتراف کنم ...

به نام پدر پسر و روح القدس !

پدر مقدس !

چند وقتیه زنده ام ... ولی زندگی نمی کنم ...

دلم واسه دانشگاه تنگ شده ... واسه خودش .. دوستام .. چمن هاش ...زمین فوتبال... تریا ...لیوان چاییم ... واسه اداره آموزش ( گاهی تو خیالهام پله هارو میرم بالا تا برسم به اداره آموزش و با مدیر گروه کل کل کنم! )واسه کیف و کفش و جزوه بنفشم ! واسه حراست حتی !!!

اصلا واسه خودم ! واسه خود دانشجوم ... واسه مسیر دانشگاه ...

لعنتی ...

دله دیگه ...می خوام به روی خودم نیارم ...ولی بازم دارم ضعف نشون میدم ...

به خدا خیلی تلقین کردم که وابسته نیستم ...

ولی حالا دیگه اعتراف می کنم که ... که دل تنگم ...که بغض کردم ... که این روزها روزهای خوبی نیستن...

منی که فکر می کردم قویم ...

که تو زندگیم به احد الناسی حسادت نکردم...

حتی بچه گی هام با وجود کمبودهای زیاد دلم چیزی نخواست ...حسادت نکردم ...

الان حس های عجیب و غریبی دارم ...

می خوام اسمش رو حسادت نذارم ... اسمهای دیگه حرفهای دیگه ...

ولی دیگه بسه ...

من اعتراف می کنم که حسود شدم ... حسادت می کنم ...

و این جور وقتها حالم از خودم به هم می خوره ...

آره من به آدمهایی که خودشونن و دارن زندگی می کنن .. مسافرت میرن و خوشحالن حسادت می کنم...به کسایی که کنار عشقشون خوشحالن هم همینطور ...توی دلم بهشون میگم آهای آدمها مواظب من باشید ... از من دوری کنید...

به عکس ها و صورتهای خندون دوستام توی جاهای تفریحی مختلف هم ... دلم می خواد از شادیشون خوشحال بشم ... مثل همیشه ... ولی انقدر بغض دارم که نمی تونم ...

هنوز هم به این دل خوشم که بد کسی رو نمی خوام ... البته امیدوارم این یکی واسم پیش نیاد ...که اگه همچین آدمی شدم کلا از خودم قطع امید می کنم ...

اعتراف می کنم که در حق یک نفر بدی غیر قابل بخششی کردم ... که دارم زجر می کشم ... بهش دروغ گفتم ...4 سال ... شوخی شوخی جدی شد ... حالا نه راه پس دارم نه راه پیش ...

شب ها تا صبح بیدارم و روزها می خوابم ... که از مشکلاتم فرار کنم ... که باهاشون رو به رو نشم...

از خونه هم بیرون نمیرم ... کسی رو ندارم که باهاش بیرون برم ...

احساس تنهایی می کنم ... احساس بیهودگی می کنم ...

من یه آدمی بودم با 1000 تا آرزو و هدف ... یه آدم موفق ...

ولی احساس می کنم اون آدم مرده ... احساس کسی رو دارم که عزیزی رو از دست داده باشه ... 


+دختر جون خوب ببین ... خوب نگاه کن چی داره به سرت میاد ...

+فقط دارم نفس می کشم این روزها ...فقط و فقط ... نه هدفی نه تفریحی و نه حتی مطالعه ی مفیدی ...

+نمی دونستم انقدر دلم پره ... نوشتم و این شد ... و البته یک صدم حرفهام هم نیست !

ولی خوب شد نوشتم ... الان بهترم :)

+ امشب هم بارونیه ... و وقتی بارون میاد ... من بهترین حس دنیارو دارم ...(ساعت نزدیکای 5 صبحه )

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط دختر گیج  | 

می نویسم که یادم بمونه ...

اون روزی که لبخندت رو دیدم ...

لبخند تک تکتونو دیدم ...

اون روزی که روی مبل نشسته بودیم و موزیک پخش می شد ...

اون روز که از دست دایی ها روده بر شده بودیم ...

می رقصیدن ...

و بلند شدی و رقصیدی ...

همه از خنده مرده بودن ...

دست منو گرفتی و باهم رقصیدیم تموم که شد پیشونیم و بوسیدی ...

بعدها هم برای همه تعریف می کردی که چیزی از خردادیان کم نداره !

برنامه قشنگی بود .. کار قشنگی کردن ..

اما بیشتر از اینکه به نمایش و رقصها نگاه کنم ...

به صورت های تک تکتون نگاه می کردم ...

به شماها ... که خوشحال بودید ...

نفس می کشیدم ...

روزهای بعدگفتی 20 سال بود نخندیده بودم ...

پس جای تعجب نداره که چرا به یاد نمیاوردم خوشحالیت رو ...

اون روز از شنیدن خاطره های قشنگت لذت بردم ...

از دیدن صورت مادرم که از خنده اشک توی چشمهاش حلقه زده بود لذت بردم ...

شد یکی از بهترین خاطره نوروزی من ...

خدارو شکر :)


+ بارون میاد ... می تونستم الان اون بیرون خوش بگذرونم ...

ولی من خجالتی و دیوووووونم ...

اینجا توی خونه بستنی می خورم وب گردی می کنم و پیانو گوش میدم ...

+زندگیم مثل آدمیزادها نیست ... کاش به خود بیام !

+ گمونم خواهرم اینجارو پیدا کرده ... حتی اینجا هم جای دنجی نیست ... هیچ جایی رو واسه خودم ندارم ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط دختر گیج  | 

خدا جون ...

بیمارستان ...

تب .. لرز ... سرطان ... تومور مغذی ... همش

همه و همش ...

می دونم که دروغه ... 

+اگه یادتون بود واسم دعا کنید .


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط دختر گیج  | 

این مدت که نبودم کلی اتفاق افتاده ... ریزو درشت ...

از انصرافم از دانشگاه و و جدا شدن از یه نفر بگیر تا مشکلات خونوادگی و اذیت های برادرم و آبروریزی ها و 

بدهکاری ها و ناراحتی های پدر مادرم و بیماری دوستم  ...

وقتی هم که میام نت چیزی جز اعصاب خورد کردن واسم نداره ..

خیلی ضعیف شدم و اعصابم زود بهم میریزه .. حتی نمیتونم افکارمو جمع کنمو بنویسمشون ...

دستام میلرزن ...

دلم به معنای واقعی گرفته .

بعد از کلی وقت رفتم یه چت روم یکم سرم گرم شه !

انقدر بحث فلسفی کردم که مخم سوت کشید ...

کلا کم حرفم ولی کلی ازم حرف کشید در رابطه با اثبات خدا ... چند تا برهان از چند تا فیلسوف ایرانی و 

خارجی تا ابن سینا و حتی ملا صدرا که از طرز فکرش متنفرم اوردم ...

و چند تا از شعرهای مولانا و تفسیرشون ... 

آخرشم طرف گفت برو مشاور شو خیلی موفق میشی !

اونم دلش گرفته بود . 

چند دقیقه پیش هم بحث تاریخی بود ...

راستی ! چرا دل همه گرفتس ؟ این چه وضعشه ؟

دلم می خواد اینجا از شادیهام و خوش گذرونیهام بنویسم ! اصلا رنگ غصه گرفته اینجا ...

خلاصه که کسی نیست آرومم کنه باید خودم خودمو بغل کنم و به خودم دلداری بدم ...

اصلا مدتیه توی آینه هم درستو درمون نگاه نکردم ! 

شدم یه دختر گیج شلخته ...

یه جورایی از خودم بدم میاد که بضی موقع ها انقدر ساده میشم .. ساده و زودباور ...

خدایا کمکم کن ...

کمکم کن چشمامو باز کنم ... کمکم کن قدر چیزهایی که دارمو بدونم ...

+ ببخشید که انقدر چرند گفتم ... هرچی به ذهنم رسید بدون فکر کردن نوشتم ...

دلم می خواد 10 تا پست بذارم.


++دلتنگتون بودم ... شمارو نمیدونم ... دل من که حسابی تنگ بود ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط دختر گیج  | 

نت ندارم ... تا کی ؟ نمیدونم ! می خونم دوستای گلمو ... ولی با گوشیم نمیتونم کامنت بذارم :)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 3:59 قبل از ظهر  توسط دختر گیج  | 

یک مرد ...

یک مردی که همه ی بار رو دوششه و کم نمیاره ...

یک مردی که فقط و فقط خدا میدونه تو زندگیش چی کشیده ... 

یک مردی که از مادرش خواهرش و برادراش کاری در حقش کردن که ...

زمینش زدن ...

مردی که جلوی خونوادش خم به ابرو نیاورد ...

مردی که هیچوقت کم نیاورد ...

این مرد پدر منه ... همه کسمه ....

این روزا حالش خوب نیست ...

امروز برای اولین بار یک قطره اشک ریخت ...

حالش خوب نیست ...

میگفت داره سکته می کنه ...

حرص میخوره ...


خدایا صدامو میشنوی ؟؟؟؟؟؟ هوای تکیه گاه منو داشته باش ...

هوای نفس من رو داشته باش ...

ضعیف شده دیگه ... خسته شده ... بسشه ...

خدا جونم به تو میسپارمش ... کمکش کن ... به خانوادم کمک کن ...

من هیچی نمی خوام ...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط دختر گیج